#بغض_غزل_پارت_229
_آره خوب بگو چرا نباید بگی؟
_خودم هم نمی دونم.
_در چه موردي می خواي بگی؟
_ببین غزل، یه سوال ذهن منو بدجوري مشغول کرده، نمی دونم چطور باید بگم.
_راحت باش و بپرس.
آرمان با کمی مکث پرسید: غزل یعنی تو واقعا نمی دونی از کی باردار شدي؟
هجوم خون به مغزم دوید عصبانی شدم اما آرام و آهسته گفتم:
_ماشین رو نگه دار.
_قرار شد باهم راحت باشیم.
صدام رو بلند تر کردم و گفتم: بزن کنار.
_داد نزن، گفتم می خوام باهات صحبت کنم، اگر نمی دونی بگو نمی دونم بی خودي هم شلوغش نکن.
_خجالت بکش، واقعا که.
_آخه براي چی؟ مگه من چی گفتم؟
_هیچی نگفتی ولی بزرگترین تهمتی که ممکنه به یه دختر زده بشه رو به من زدي.
_باور کن منظوري نداشتم.ولی به خدا دلم خیلی پره دلم بدجوري گرفته، درکم کن و این حق رو بهم بده که حال
خودم رو متوجه نشم.
_اگر دل تو پر و گرفته و متوجه حال خودت نیستی ببین من چه حالی دارم.
_می دونم چه حالی داري، درك می کنم.
بلند گفتم: اما اگر درك می کردي این تهمت رو به من نمی زدي.
_غزل به خدا قسم من به تو تهمت نمی زنم، مطمئن باش در موردت حتی لحظه اي هم فکر بد نکردم.
romangram.com | @romangram_com