#بغض_غزل_پارت_228
_براي اینکه همه دوستانه تو رو خانواده ات می شناسن، مطمئن باش اولین جایی که برن، می رن سراغ اونا در ضمن
صفورا از موضوع بی خبره، قرار هم نیست این ماجرا رو کسی بفهمه ولی اگر قرار باشه بري پیش دوستات همه متوجه
موضوع می شن، تو دوست داري اینطور بشه؟
دیدم حرف راست رو می زند به همین خاطر گفتم: من از این بحث کلافه شدم، می رم قدم بزنم امیدوارم به نتیجه اي
برسید البته سعی نکنید خودتون رو توي دردسر بندازید.
هنوز دو سه قدم نرفته بودم که امیر صدام کرد و گفت: نمی خواد بري، دیر میشه ما باید برگردیم بیمارستان، مطمئن
باش تا الان خانواده ات همه موضوع رو فهمیدن، هرچی سریع تر باید بریم اونجا تا از اینکه بخوان به پلیس اطلاع بدن
جلوگیري کنیم.
_پس من برم کجا؟
_کجا داري بري؟می ري خونه ما دیگه ولی این موضوع بین ما چهار نفر باقی می مونه تا بعد ببینیم چی میشه.
همگی بلند شدیم و به سمت منزل آنها حرکت کردیم و امیر و پرستو به بیمارستان برگشتند اما آرمان به بچه ها گفت
که ساعتی دیگر مرا برمی گرداند و می خواهد با من حرف بزند. خیلی دوست داشتم بدونم موضوعی که آرمان با من
مطرح کند چیه، ولی دلیل این همه مرموزي رو نمی دونستم، شاید فقط یک ربع تو خیابان ها تاب خوردیم اما هیچ
کدوم حرفی نزدیم تا اینکه آرمان گفت:
_نمی خواي چیزي بگی؟
_چی بگم؟
_نمی دونم هرچی دوست داري بگو.
_قرار بود که شما حرف بزنید یعنی شما با من حرف داشتید.
_آره ولی الان نمی دونم که چی باید بگم یعنی درواقع نمی دونم که باید بگم یا نه؟
romangram.com | @romangram_com