#بغض_غزل_پارت_227

اما آرمان بی توجه به من گفت : امیر هر کاري می خوایم بکنیم باید همین جا تصمیم بگیریم چون وقت کمه.

من که از دست آرمان عصبانی شده بودم گفتم: آقا آرمان واسه چی اینطور رفتار می کنی؟

_واسه خاطر اینکه اگر به عهده تو باشه یه مصیبت دیگه داریم به همین دلیل شما فکرت رو پی کار نگه دار، نیاز

نیست زیاد فکر کنی و تصمیم بگیري، ما خودمون یه کاریش می کنیم.

من دیگه چیزي نگفتم اما پرستو مثل اینکه چیزي به ذهنش رسیده باشه وسط حرف ما پرید و گفت:

_من می دونم کجا ببریمش که هم امن باشه هم راحت.

امیر و آرمان همزمان پرسیدن: کجا؟

_می بریمش خونه خودمون.

امیر:چی داري می گی پرستو؟

_ما می بریمش خونه خودمون و مراقبش هم هستیم خیالمون هم راحت تره، وقتی آقا آرمان نمی تونه جایی ببردش و

هیچ جا هم خیالش راحت نیست این بهترین راهه، فکر می کنم آقا آرمان هم موافق باشه.

آرمان گفت: من موافقم، خیلی هم خوبه البته به شرطی که امیر هم راضی باشه.

امیر گفت: من از اینکه غزل به خونه ما بیاد ناراحت نمی شم که هیچ، خیلی هم خوشحال می شم ولی من باید ماجراي

فرار غزل رو اطلاع بدم، مطمئن باشید پلیس در جریان قرار می گیره و من هم اولین مسئول این ماجرا هستم بعد اگر

خانواده غزل بفهمن پیش ما بوده توي دردسر بزرگی می افتم، ما باید جایی ببریمش که کسی شک نکنه مثلا پیش

پدر مادر یا کس دیگه اي.

من که از این بحث کلافه شده بودم، از سر جایم بلند شدم و گفتم: من که گفتم شما خودتون رو ناراحت نکنید، من

دوستان زیادي دارم، می رم پیش یکی از بچه ها، شاید هم رفتم پیشه صفورا.

آرمان گفت: نه نمی شه.

_آخه چرا؟

romangram.com | @romangram_com