#بغض_غزل_پارت_226


-غزل ، خب تو هم یه چیزي بگو ، حرفی بزن ، دلت می یاد توي این هواي خوب و منظره ي قشنگ ساکت بشینی.

اما به جاي من امیر جواب داد : ولش کن پرستو جان، کار درست رو غزل می کنه ، سکوت کرده و داره از جایی به این

قشنگی استفاده می بره اما من و تو یه دم داریم ورجه و ورجه می کنیم و هیچی از این زیبایی نمی فهمیم.

-خوبه والله ، از وقتی این غزل خانوم اومده ، شما هم یه ریز ما رو ضایع کن.

-خب حالا ! دست پیش می گیري پس نیفتی ، خود شما از وقتی غزل رو دیدي ما رو به کلی فراموش کردي.

من گفتم : خب بابا شما دو تا هم بس کنید ، اصلا همش تقصیره منه.

امیر گفت: پس چی؟ نکنه تقصیر ماست.

-باشه باشه من تسلیم ببخشید.

آرمان که تا اون لحظه ساکت بود گفت: چه عجب ! یکی تونست این غزل رو تسلیم کنه؟

-امیر گفت ما اینیم آقا آرمان ، کم الکی نیستیم که.

لبخندي زدم ولی هیچی نگفتم ، از سرما دستانم رو به هم گره کرده بودم . هوا سرد بود و من هم لباس گرمی تنم

نبود . آرمان که متوجه شده بود ، کاپشن خودش رو درآورد و روي شانه هاي من انداخت و بدون هیچ حرفی رو به

امیر گفت:

-امیر جان بالاخره چی کار می خواي بکنی ؟

من متوجه ي حرف هاي آنها نمی شدم که امیر جواب داد : خودم هم نمی دونم ، ولی مجبوریم یه جاي مطمئن پیدا

کنیم که بره اون جا و اگرنه من خیالم راحت نمی شه.

-خود من هم همین طور، اگه یه جایه مطمئن نباشه ، ابدا همکاري نمی کنم ، قرار نیست که از چاله دربیاد بیفته تو

چاه.

موضوع صحبت من بودم و به همین خاطر گفتم : شما خودتون رو به خاطر من توي درد سر نیندازید من خودم...


romangram.com | @romangram_com