#بغض_غزل_پارت_225

-چرا این طور برداشت کردي؟

-واسه ي خاطر اینکه خیلی خودخواهی.

-کی ؟ من؟

-همچین تعجب می کنی انگار حرف عجیبی زدم.

-آره خیلی عجیبه ، من کجام خودخواهه؟

-اگر خودخواه نبودي الان به جاي اینکه این جا باشی بیمارستان بودي.

-دوباره شروع نکن آقا آرمان.

-منظوري ندارم ولی واقعا ازت می خوام که درست به اطرافیانت و اتفاق هایی که اطرافت می افته نگاهی کنی و

درمورد همشون درست تصمیم گیري و قضاوت کنی.

-مگه به غیر از اینه که می گی؟

-تا حدودي، یعنی می دونی اگه تو درست به قضایاي اطرافت نگاه می کردي نظرت نسبت به همه یه تغییري می کرد

، نسبت به خواهرت نسبت به آرش و حتی...

لحظه اي مکث کرد و دوباره گفت: حتی نسبت به من.

با تعجب پرسیدم: نسبت به شما؟

اما آرمان جوابی نداد و به راه خودش ادامه داد و من رو هم وادار به سکوت کرد ، خیلی دلم می خواست منظورش رو

از اون حرف ها می فهمیدم اما دیگر در این مورد صحبتی نکرد و به راهمان ادامه دادیم هر چقدر جلوتر می رفتیم

بیشتر یاد سهیل می افتادم . موقعی که خواستیم از پله هاي رستوران پایین برویم یاد زمانی افتادم که زمین خیس بود

و سهیل نگران افتادن من بود ، خیلی شاد شده بودم ، امیر و پرستو و آرمان هم متوجه ي این موضوع شده بودند .

روي همان تخت نشستیم امیر و پرستو مدام از باصفایی اون جا صحبت می کردند اما من سکوت کرده بودم و

خاطرات اون روز رو با خودم مرور می کردم که پرستو عصبانی گفت:

romangram.com | @romangram_com