#بغض_غزل_پارت_223

با سهیل به دربند اومده بودم دیگر نتونسته بودم که بیام ، با خوشحالی رو به آرمان کردم و گفتم:

-دربند؟!

-آره ، چه طور مگه؟ خوشحال نشدي؟

-چرا چرا خیلی خوشحال شدم.

-خب دیگه پس حرکت کن بریم.

آرمان این را گفت و حرکت کرد اما امیر گفت:آقا آرمان ! غزل خانوم ما تازه عمل کردن ، نمی تونن از کوه بیان بالا!

-می دونم متوجه هستم ولی جایی که می خوایم بریم زیاد بالا نیست، همین اوایلشه، غزل می دونه کجا رو می گم!

متوجه بودم که آرمان می خواد ما رو کجا ببرد به همین خاطر با خوشحالی رو به امیر گفتم : راست می گه آقا امیر

زیاد بالا نیست، من هم حالم خوبه می تونم بیام.

امیر خندید و گفت : خوب حالا چرا اینقدر ذوق می کنی ، اگه می دونستم اینجا این قدر خوشحال می شی ، زودتر می

آوریدمت!

جوابی به امیر ندادم و فقط به لبخندي بسنده کردم ، امیر و پرستو کمی جلوتر از من و آرمان راه افتادند و ما هم پشت

سر آنها حرکت کردیم که آرمان آرام و طوري که مشخص بود نمی خواهد آنها بشنوند گفت:

-قرار نبود این قدر منو ضایع کنی ها؟!

متعجب گفتم : من ضایعت کردم ؟!

-آره پس کی؟

-کی؟

-از همون لحظه اي که توي اتوبان دیدمت تا همین الان.

-همین الان؟!

-آره.

romangram.com | @romangram_com