#بغض_غزل_پارت_222


و هیچ نگفت، پرستو مرا آرام توي ماشین نشاند و در رو بست ، بعد از چند دقیقه هر سه نفري توي ماشین نشستند و

آرمان ماشین رو به حرکت درآورد. در بین راه هیچ کس حرفی نمی زد ، امیر موبایلش رو درآورد و با بیمارستان

تماس گرفت و گفت که مسئله ي فرار من رو گذارش نکنند اگر لازم باشد خودش این کار رو می کنه و کارها رو

درست می کنه خیالم کمی راحت شده بود چشمام رو بستم و آروم به صداي آهنگ گوش دادم ، نمی دونم آرمان این

آهنگ رو به قصد گذاشت یا به طور اتفاقی، ولی هرچی بود حرف دل من بود:

من می دونم همین روزا عشق من از یادت می ره

بعدش خبر می دن بیا که داره عشقت می میره

گفتم بهت جواب بدم یه وقت نگی چه بی وفاست

اینو خودم خوب می دونم جواب نامه هات خداست

به خاطرت مونده هنوز یکی همیشه چشم براهته

یه قلب تنها و جوون هلاك یک نگاهت

دلم براي سهیل تنگ شده بود کاش اون لحظه بودش ، هیچکس مثل او نمی تونست مرا آروم کند ، بدجوري دلم

هواش رو کرده بود . دلم می خواست گیتارم رو بردارم و آروم بزنم تا که دلم آروم بشه ولی گیتارم توي خونه بود و

من دیگر نمی خواستم به خونه برگردم دیگه تنها یادگاري که از سهیل پیشم بود ، گردنبند الله و حلقه ي مادرش بود

. توفکر سهیل بودم که آرمان ماشین رو نگه داشت و پرستو به من گفت که پیاده شوم . آرمان در رو برام باز کرد اما

من پیاده نشدم ، ناگاه یاد زمانی افتادم که سهیل در ماشین رو برام باز می کرد ، براي لحظه اي لبخندي زدم و به

آرمان نگاه کردم که مرا به دنیاي واقعی برگرداند و گفت:

-چرا پیاده نمی شی غزل؟

تازه متوجه شده بودم آرام از ماشین پیاده شدم و به اطراف نگاهی کردم ، دربند بود خیلی خوشحال شدم از وقتی که


romangram.com | @romangram_com