#بغض_غزل_پارت_221
کنی؟
امیر حرف آرمان رو تصدیق کرد و گفت : غزل جان، این آقا راست می گه ، کوتاه بیا، با خودت هم لج نکن ، من این
آقا رو نمی شناسم ولی هر چی هست همه خیر و صلاح تو رو می خوایم.
پرستو که تا حالا ساکت بود گفت: راستی این آقا کی هستن؟
-یکی از دوستانمون یعنی برادر نامزد خواهرم هستن.
-رفته بودي پیش ایشون ؟
-نه.
-پس چرا الان با هم هستید؟
آرمان به جاي من گفت: هیچی خانوم ، وسط اتوبان پیداش کردم.
پرستو و امیر هم زمان گفتند: وسط اتوبان؟!
-بله وسط اتوبان ، زمانی که چند تا ولگرد می خواستن اذیتش کنن ، حالا خوبه اون وضعیت برات پیش اومد و دیدي
که یه دختر تنها توي این شهر بودن یعنی چی؟
امیر پرسید: غزل راست می گه؟!
جوابی ندادم اما پرستو دوباره گفت: غزل اگه این آقا نرسیده بود ، می خواستی چی کار کنی ؟ هان؟
-نمی دونم؟
-نمی دونم هم شد جواب، چرا درست فکر نمی کنی غزل؟
کلافه شده بودم ، عصبانی و پشت سر هم گفتم : نمی دونم ، نمی دونم ، نمی دونم ، چرا ولم نمی کنید؟ چرا دست از
سرم برنمی دارید؟ دوست ندارم کسی برام دل بسوزونه، بذارید به درد خودم تنها باشم ، زور که نیست من نمی خوام
برگردم به اون خونه ، نمی خوام ، نمی خوام ، نمی خوام.
پرستو سریع مرا توي بغل خودش گرفت و من هم زدم زیر گریه ، سعی می کرد آرومم کند ، دیگر کسی حرفی نزد
romangram.com | @romangram_com