#بغض_غزل_پارت_220


به همین راحتی نمی شد از دلش درآورد ، آرمان همین طور ایستاده بود و نگاه می کرد و هیچ نمی گفت اما من مجبور

شدم که بگم:

-آقا امیر ، به خدا من نمی خواستم واسه ي شما دردسر درست کنم ، آخه من ، آخه من نمی خوام به خونمون برگردم

، دوست ندارم برگردم یعنی روم نمی شه برگردم با اینکه هیچ گناه و تقصیري هم ندارم ولی به هر حال دست خودم

نیست نمی تونم ، از شما هم به خاطر کار اشتباهی که کردم معذرت می خوام.

به جاي امیر آرمان جواب داد : چی شد؟تو نمی خواي به خونتون برگردي؟

-نه نمی خوام.

-تو بی جا می کنی ، تا همین جاش هم زیادي جلو رفتی.

-من فکرهام رو کردم.

-نه بابا! مگه تو فکر هم داري ؟ همونی که گفتم ، مثل بچه ي آدم برمیگردي خونتون فهمیدي یا نه ؟

جوابی به آرمان ندادم اما امیر گفت : اگر نمی خواي به خونتون برگردي ، کجا می خواي بري یعنی کجا رو داري که

بري؟هیچ هتل و مسافرخونه اي دختر تنها رو پذیرش نمی کنن ، پولی هم نداري که براي خودت حتی اتاق اجاره کنی

، پس می خواي چیکار کنی؟

-خدا بزرگه ، یه کاریش می کنم.

اما آرمان عصبانی شد و داد زد : یه کارش می کنم یعنی چی؟ همینی که گفتم برمیگردي خونه ، حرف زیادي هم بزنی

مجبور می شم همه چیز رو براي پدر و مادرت بگم.

-تهدید می کنی؟ خب بگو، دیگه هیچ فرقی به حالم نمی کنه.

آرمان کمی آرومتر شد و گفت : غزل، آخه تو می خواي با کی لج کنی ؟ من که گفتم من و نیما و آرش دنبال کارهات

رو می گیریم و خودمون کمکت می کنیم و پیداش می کنیم، دیگه واسه چی می خواي وضع رو از اینی که هست بدتر


romangram.com | @romangram_com