#بغض_غزل_پارت_219
شد که با پذیرش بیمارستان صحبت کند و از امیر بخواهد که بیرون بیاید و او ما رو راهنمایی کند ، با مبایلش با
پذیرش تماس گرفت و گفت که می خواهد با دکتر وکیلی صحبت کند ، وقتی امیر پشت گوشی اومد ، آرمان به او
گفت در مورد غزل باید باهاش صحبت کند و هر چی زودتر به پارك پشت بیمارستان به همراه همسرش بیاید.
پنج دقیقه طول نکشید که امیر و پرستو هراسان به سمت محل قرار دویدند و سریع به ما پیوستند . وقتی رسیدند ، از
ماشین پیاده شدم پرستو به سمت من دوید و مرا بغل کرد و بوسید ، مشخص بود که خیلی نگران بودند ، به پرستو
سلام کردم اون هم جواب سلامم رو داد ولی وقتی به امیر سلام کردم جوابی نداد ، دوباره به او سلام کردم اما به جاي
پاسخ سلام دستش را بالا آورد که به صورتم بزند اما خودش رو کنترل کرد و دوباره دستش رو پایین برد و صورتش
رو برگردوند ، نمی دونستم باید چیکار می کردم و می دونستم که کار درستی نکردم به همین خاطر باید معذرت
خواهی می کردم و خطاب به امیر گفتم:
-شما حق دارید من نباید این کار رو می کردم.
امیر عصبانی به سمت من برگشت و با قیافه ي حق به جانبی گفت : نه تو رو خدا می خواي حق نداشته باشیم، دختر
سرخود کجا نصف شبی ول کردي رفتی؟
-نمی دونم به خدا یک لحظه فکرش به ذهنم خطور کرد و من هم این کار رو کردم.
-می دونی چه بساطی درست کردي توي بیمارستان؟
-آخه من.
امیر وسط حرفم پرید و با عصبانیت گفت: آخه تو چی ؟ چی داري بگی؟ یه بیمارستان رو ریختی به هم ، هنوز به
خانواده ات اطلاع نداده بودیم به این امید که زود پیدات کنیم، می دونی اگه اونا می فهمیدن چی می شد؟ اول از همه
پاي خود من گیر بود و باید جواب پس می دادم ، ما نسبت به بیمارامون مسئولیم ، می دونی مسئولیت یعنی چی ؟ می
فهمی یعنی چی؟
بغض کرده بودم ولی خوب او هم حق داشت ، نمی دونستم باید چی بگم که از دلشون دربیاورم، خیلی عصبانی بود و
romangram.com | @romangram_com