#بغض_غزل_پارت_218


-نیما ماجراي منو به تو گفت؟

-آره ، البته نصفش رو.

-تو همه چیز رو درمورد من می دونی؟

-آره همه چیز رو.

-پس الان که اینجایی یا اومدي به باد تمسخر بگیریم یا برام دلسوزي کنی، آره؟

-نه چرا چنین فکري می کنی ؟ دیشب وقتی ماجرا رو فهمیدم از ناراحتی زیاد از خونه زدم بیرون و تا الان هم خونه

نرفتم ، الان هم داشتم می اومدم بیمارستان پیش تو تا قبل از اینکه کسی بیاد ببینمت و برم ، من و نیما خیلی با هم

حرف زدیم ، همه مطمئنیم که امکان نداره تو چنین کاري بکنی به همین خاطر من و نیما و آرش قرار شده با هم به

دنبال اون نامرد بگردیم و حقش رو کف دستش بذاریم ، تو هم در مورد ما اشتباه فکر نکن اگر هم می بینی نیما

حساسیت نشون می ده به خاطر اینه که دوستت داره ، در ضمن مطمئن باش این موضوع به جایی راه پیدا نمی کنه و

بین همین چند نفر باقی می مونه.

-به حالم فرقی نمی کنه ، مهم اینه که من دیگه زندگیم رو از دست دادم.

-این طور فکر نکن ، اصلا این حرفا رو ولش کن ، بگو این موقع این جا چیکار می کنی ؟

از اینکه درك آرمان و نیما و آرش بالا بود و متوجه ي ماجرا بودند خوشحال بودم و رو به آرمان کردم و گفتم:

-اگر حقیقت رو بهت بگم قول میدي کمکم کنی؟

-صد در صد با تموم وجودم حاضرم بهت کمک کنم ولی الان بیا بریم تو ماشین بشین هوا سرده و تو هم حالت خوب

نیست.

به سمت ماشین رفتم و توي ماشین تمام ماجرا را براي آرمان تعریف کردم ، خیلی بهم ریخته بود ، از یک طرف نمی

تونست که ماجراي فرار من رو با کسی در میان نگذارد و از طرف دیگر هم به من قول داده بود ، به هر ترتیب قرار


romangram.com | @romangram_com