#بغض_غزل_پارت_217

-نه.

-پس چی؟

-فقط منو آرش می دونیم و خونواده ات.

-تو و آرش براي چی می دونید ؟ کی بهتون گفته؟

-عسل به آرش گفته بود.

-لابد آرش هم به تو ؟

-نه کاملا.

-لابد کلی هم بهم خندید و مسخره ام کردید ، آره؟!

-چرا عصبانی می شی؟ بهت گفتم داد نزن، تو خیابون زشته.

-زشته که زشته چی کار کنم ؟

-نه ، چرا چنین فکري کردي؟ واسه ي چی باید این کارو بکنیم؟

-واسه اینکه به حال دختري مثل من تأسف بخورید.

-مگه تو چیکار کردي که اینقدر شلوغش می کنی؟ من که گفتم آرش نصف ماجرا رو بهم گفته باقی ماجرا رو نیما

برام تعریف کرده.

-نیما؟!

-آره ، وقتی دیدم حالش خیلی گرفته است ازش خواستم کل ماجرا رو برام بگه تا هم اون آروم بگیره هم من ، اولش

نمی گفت ولی وقتی بهش گفتم ماجرا رو از سهیل می پرسم بهم گفت ، می گفت که از سهیل خجالت می کشه ، مثل

اینکه نتونستی خودت رو نگه داري همه چیز رو لو دادي ولی خوب به هر حال دیشب حدود سه چهار ساعت با هم

حرف زدیم خیلی دلش گرفته بود بدجوري گریه می کرد ، همه چیز رو بهم گفت ، همه ي حرفهایی که تو بهش زدي،

بیچاره بدجوري داغون بود.

romangram.com | @romangram_com