#بغض_غزل_پارت_214
از ضربه ي محکمی که به ماشین خورد ترسیدم و به بیرون نگاه کردم یک نفر داشت اون نامرد رو می زد.از فرصت
استفاده کردم و در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم.متوجه نشدم که اون فرد کی بود
ولی هر چی بود سریع به سمت مخالف حرکت قبلی ام دویدم و فرار کردم.شاید حدود یک ربع دویدم که دوباره یک
ماشین دیگر جلوي پام ترمز کرد.بیشتر از قبل ترسیده بودم اتوبان شلوغ تر شده بود و خیالم کمی راحت شده بود که
کسی نمی تونه اذیتم کنه،بی توجه به ماشین می دویدم و فرار می کردم که صدایی مرا از حرکت نگه داشت!
_غزل صبر کن،کجا میري؟
برگشتم و نگاه کردم،باورم نمی شد آرمان بود و به سمت من می دوید ،وقتی به من رسید بدجوري نفس نفس می زد
براي لحظه اي روي زانوهایش خم شد تا نفسی تازه کند،زبانم بند اومده بود،سرپا روبه روي من ایستاد و من آروم
گفتم:
_سلام!
اما به جاي جواب سلام،سیلی محکمی زیر گوشم خورد با بغض گفتم:
_براي چی می زنی؟
جوابی نداد و عصبانی به سمت ماشین برگشت ،همان طور ایستاده بودم و رفتنش رو نگاه می کردم،اون حق نداشت به
من سیلی بزند.سوار ماشین شد و به سمت من اومد و کنارم ایستادم.خم شد و در جلو رو برام باز کرد،مجبور شدم
سوار شوم،هیچی نگفتم،آرمان حرکت کرد و به راهش ادامه داد ،دوست نداشتم با او بروم می دونستم که الان مرا به
خونه می برد به همین خاطر مجبور شدم حرف بزنم.
_کجا می ریم؟
آرمان هیچی نگفت که دوباره پرسیدم:با شما هستم،می گم منو کجا می بري؟!
آرمان عصبانی بدون اینکه نگاه کنه گفت:به تو ربطی نداره.
romangram.com | @romangram_com