#بغض_غزل_پارت_213

خوب نشده بود ،سرم گیج می رفت خیلی اذیت شده بودم از دست سه چهار ماشین مزاحم فرار کرده بودم.ترس تمام

وجودم رو فرا گرفته بود آخه بعد از این چی کار باید می کردم؟به کجا می رفتم در شهري که همه مثل گرگ می

مانند ،ساعت حدود شش

صبح بود و من هم چنان جلو می رفتیم هوا هنوز کاملا روشن نشده بود پاهام زق زق می کرد ولی همین طور بی هدف

به سمت جلو حرکت می کردم که ناگاه ماشینی جلوي پایم ترمز کرد،ترسیدم و خواستم فرار کنم ولی باد دست جلوم

رو گرفت و مانعم شد،به او نگاه کردم و گفتم:

_آقا خواهش می کنم بذارید برم.

_سوار شو ببینم .این وقت صبح توي خیابون اون هم اتوبان چی کار میکنی؟

_به تو ربطی نداره،بذار برم.

_ربط پیدا میکنه وقتی خانومی مثل شما تک و تنها توي این شهر بزرگ باشه،ما دلمون نمی یاد همین طوري ولش

کنیم به اما خدا بالاخره مردونگی کجا رفته؟باید سرپرستیش رو به عهده بگیریم.

دستم رو گرفته بود و به سمت ماشین می کشید سعی کردم از دستش فرار کنم اما نمی شد ،محکم دستم رو گرفته

بود و با خودش می برد.داد زدم:

_ولم کن کثافت ،بذار برم.

_آبجی قرار نشد بی احترامی کنیدها.

_خفه شو عوضی بذار برم.

_می ذارم بري اصلا ناراحت نباش ولی یکی دو روز دیرتر یکی دو روز که چیزي نیست مهمون ما باشی ما مهمون

نوازهاي خوبی هستیم بهتون بد نمی گذره.

تا خواستم حرفی بزنم محکم با مشت به چشمم زد،چشمم به حدي درد گرفته بود که دیگر طافت هیچ دفاعی از

خودم رو نداشتم،به زور من رو در ماشین نشاند و در رو بست.دستم رو بر چشمم گذاشته بودم و گریه می کردم که

romangram.com | @romangram_com