#بغض_غزل_پارت_212
_حالا دیگه دل و قلوه دادن بسه،دیروقته هم تو باید استراحت کنی هم ما،اگه اجازه بدي و حالت هم خوب باشه ما
بریم خونه،تو هم شامت رو بخور و بخواب.
_چشم ،ممنون،شما برید من هم می خوابم.
پرستو و امیر خداحافظی کردند و رفتند،شام و برایم آوردند و به شوق اینکه سهیل هیچ کاره بوده همه ي غذا رو
خودم،پرستار هم تعجب کرده بود چون توي این چند روز،با زور چند لقمه می خوردم.
به هر ترتیب بعد از شام هر چه قدر سعی کردم بخوابم نتونستم با اینکه از پشیمانی نیما و از جواب آزمایش خیلی
خوشحال بودم ولی فکر اینکه کمتر از سی ساعت دیگر باید به خونه
می رفتم خواب رو از چشمام گرفته بود،دوست نداشتم با پدرو کادر و عسل روبه رو شوم،روبه رو شدن با نیما برایم
آسان تر بود چون حرف هام رو به او زده بودم ولی به دیگران نه.
نمی دونم چی باعتث شد که زمانی که به ساعت اتاق نگاه کردم و متوجه شدم که بیست دقیقه به سه نصف شبه و هنوز
بیدارم اون تصمیم رو گرفتم ولی هر چی بود از این که به خونه برگردم واهمه داشتم و شاید دلیلش همین بود که
چنین تصمیمی گرفتم.بلند شدم و از روي تخت پایین رفتم و از توي کمد وسایلم رو برداشتم،هیچ چیز جز مانتو شلوار
و روسري و کفش نداشتم لباس هام رو پوشیدم و آروم با ترس و لرز در اتاق رو باز کردم و با دیدن پرستار کشیک
سریع به داخل برگشتم ،بعد از چند لحظه دوباره در رو باز کردم،پرستار سرجاش نبود مثل اینکه به اتاق یکی از
بیماران رفته بود ،از فرصت استفاد کردم و از اتاق بیرون رفتم نگهبان در خروجی بدجوري مراقب بود ولی مشخص
بود که خوابش گرفته،کمی منتظر شدم اما نمی خوابید،مجبور شدم از نوجوانی که اونجا بود و همراه مریض بود کمک
بگیرم تا نگهبان رو سرگرم کند،نمی دونم چه طوري تونستم فرار کنم ولی از بیمارستان بیرون رفته بودم.طرف دیگر
چهارراه ایستاده بودم و به بیمارستان نگاه می کردم،کار درستی کرده بودم یا نه،نمی دونستم ولی فعلا باید هر چه
سریع تر از اونجا دور می شدم.نمی دونم چند ساعت بود که راه می رفتم،پاهام درد گرفته بود،هنوز جاي ضربه ها
romangram.com | @romangram_com