#بغض_غزل_پارت_211
_قراره چی بشه؟پدرت خیلی خجالت زده شده بود و رو به مادرت می گفت که بی خودي گناه پسر مردم رو شستیم
اون طفلک گناهی نکرده بود،واي به ما که چنین فکري کردیم.
_یعنی بابا متوجه شد کار سهیل نبوده؟
_خب آره دیگه.
_نیما چه طور؟اون هم فهمید؟
_همشون بودن که جواب رو گفتم،تازه نیما این نوشته رو هم داده که بدم به تو.
امیر دست به جیبش کرد و یک کاغذ رو بیرون آورد و به من داد ،ورقه کوچکی بود،وقتی بازش کردم،فقط یک جمله
رو بزرگ و بدون سلام یا چیز دیگري نوشته بود.
» غزل کوچولوي من ،تو رو خدا منو ببخشی «
نیما.
موهاي تنم سیخ شده بود،از اینکه فهمیدم نیما متوجه اشتباه خودش شده خیلی خوشحال شدم و دوباره پریدم بغل
پرستو و بوسیدمش امیر می خندید و گفت:
_جریان چیه؟توي این نوشته ها و حرف ها چیزي هست که می پري بغل پرستو و می بوسیش؟
خندیدم و گفتم:به هر حال آدم باید شادیش رو با یکی تقسیم کنه.
_این که نامردیه،پس من چی؟
_خب شما هم به خوشحالی ما خوشحال بشید دیگه.
_آهان اینطوریه؟
_بله.
_چشم سعی میکنم اما...
_اما چی؟
romangram.com | @romangram_com