#بغض_غزل_پارت_215
_یعنی چی؟خوب هم به من ربط داره.می گم منو کجا می بري؟
_هر کجا می برمت از اون قبرستونی که اونا داشتن می بردنت بهتره.
متوجه شدم که آن دو نفر رو آرمان زده بود و مرا از دستشان نجات داده بود به همین خاطر گفتم:
_تو منو از دوست اونا نجات دادي؟
_خفه شو.
_یعنی چی؟این حرف ها چیه می زنی.ازت سوال پرسیدم واسه ي چی این کار رو میکنی؟تو حق نداري با من این
طوري حرف بزنی ،بزن کنار میخوام پیاده بشم.
_بشین سرجات حرف هم نزن.
_به تو ربطی نداره،می خوام پیاده بشم.
_نصفه شب تو خیابون چی کار می کردي؟میدونی اگر من نرسیده بودم چه بلایی سرت اومده بود؟
_گفتم بایست ،می خوام پیاده بشم.
این رو گفتم و در رو باز کردم ،آرمان هم مجبور شد ماشین رو نگه دارد ،از ماشین پیاده شدم ،آرمان هم از ماشین
پیاده شد و دنبال من اومد و صدام کرد .اما من بی تفاوت نسبت به او به راهم ادامه می دادم،اما زمانی که گفت:
_غزل توروخدا بایست باهات حرف دارم.
از حرکت ایستادم ،آرمان به سمت من دوید و کنارم ایستاد و گفت:
_خیلی لج بازي!
_بگو چی کارم داري؟میخوام برم.
_کجا میخواي بري؟
_اونش به تو ربطی نداره.
عصبانی تر از قبل داد زد:ربط داره.
romangram.com | @romangram_com