#بغض_غزل_پارت_208
_نه خانوم،شما کجاي کاري؟این اگر ببینه روي زمین افتادم که از فرصت استفاده می کنه،یه چوبی،چماقی،چیزي بر
می داره و می کوبه تو سرم تا براي همیشه از دستم راحت بشه.
براي این که خوشحالش کنم خندیدم اما نه از روي شادي و از روي میل ،پرستو هیچی نگفت ولی چشم غره اي به
امیر رفت و خطاب به من گفت:
_این امیر رو ول کن،بهت که گفتم تو رو دوست داره به همین خاطره که چرت و پرت می گه.
_مگه هر کی ،هر کس رو دوست داشته باشه،چرت و پرت می گه؟
_اگر اون کس امیر باشه،آره.
من و امیر می خندیدیم که رو به آنها کردم و گفتم:ازتون ممنونم ،من شما رو خیلی اذیت کردم ،شما به خاطر من و
خوشحالی من ،هر کاري می کنید به همین خاطر همیشه مدیونتونم.
امیر جدي شد و گفت:ما براي خوشحالی تو کاري نمی کنیم ،براي اینکه دل خودمون آروم بگیره این کارها رو می
کنیم ،تو هم مثل خواهر مایی،خواهر کوچولومون.
پرستو خندید و گفت:من که قبل از این که امیر مزاحم بشه و بیاد اینجا بهت گفتم که من و امیر تو رو خیلی دوست
داریم و تا آخرش همراهتیم.
_آخرش کجاست؟این جا دیگه آخرشه.
امیر چهره اي دلخور به خود گرفت و گفت:نبینم ناامید باشی،این جا تازه اول راهه،خدا می خواد امتحانت کنه،پس تو
باید سعی کنی از این امتحان موفق بیرون بیاي.
_آخه این چه جور امتحانیه که اصلا ازش سر در نمی یارم.
_هیچ کس از کار خدا سر در نمیاره،حتما حکمتی تو کاره،هیچ کار خدا بی حکمت نیست ،تو باید صبر داشته باشی و با
صبر و امید به راهت ادامه بدي.
romangram.com | @romangram_com