#بغض_غزل_پارت_207
براي این که امیر رو خوشحال کنم لبخندي زدم و بعد از لبخند من امیر و پرستو هم لبخندي زدند و امیر گفت:
_خب دیگه بسه،اشکمون رو در آوردید ،بسه این قدر فیلم هندي بازي کردید ،یه کمی هم تو مایه هاي جکی جان
باشید.
_چرا جکی جان؟
_چون واقعیتش بیشتره.
_کدوم واقعیت آقاي دکتر؟
_یکی از این واقعیت ها که من امیرم نه آقاي دکتر.
خندیدم و گفتم:ببخشید ،معذرت می خوام آقا امیر.
_آهان!این شد ،یه واقعیت دیگه اینه که زندگی آسون تر از این حرف هاست که شما می بینید ،چرا اینقدر زندگی رو
سخت می گیر؟
با این حرف دلم بدجوري گرفت،یاد آرمان افتادم که کنار دریا ،درست برعکس این حرف رو بهم زده بود
،ناخودآگاه زدم زیر گریه و سرم و بر زانوهام گذاشتم ،امیر و پرستو سعی می کردند تا آرومم کنند ،پرستو به امیر
غر می زد که چرا دوباره ناراحتم کرده اما من به حرف امیر ناراحت نشده بودم به خاطر اینکه اون دو رو ناراحت نکنم
سرم رو از روي زانوهام بلند کردم و گفتم:
_ببخشید،نمی خواستم ناراحتتون کنم یاد یه خاطره اي افتادم.
پرستو گفت:خاطره ي سهیل؟
_سهیل هم بود.
امبر:خب حالا ،تو رو خدا نبینم ناراحت باشی ،وقتی گریه میکنی دلم می گیره ،یه دفعه این جا پس می افتم اون وقت
یکی نیست جمع و جورم بکنه ها.
لبخندي زدم و گفتم:پرستو جان ،یه پرستار ماهرن ،خودش این کار رو می کنه.
romangram.com | @romangram_com