#بغض_غزل_پارت_204


خیلی وقت است خوابیده ام، وقتی چشمام را باز کردم پرستو بالاي سرم بود وقتی دید بیدار شدم خندید و گفت:

ساعت خواب خانم! چقدر می خوابی؟- بابام کجاست؟

-ول کن غزل دیگه تموم شد.

-اما بابام مریض بود، قلبش درد گرفته بود.

-نگران نباش، الان خوبه.

-کجاست؟

-هیچ کدوم این جا نیستن. البته تا نیم ساعت پیش نیما این جا بود می خواست باهات حرف بزنه ولی امیر بهش گفت

اگر تو هم بیدار بشی اجازه نمی ده که به اتاق تو بیاد و به همین خاطر اون هم رفت.

-خیلی عصبانی بود؟

-کی ؟ نیما؟

-آره.

-نه بابا. بیشتر کلافه و نگران بود تا عصبانی.

-چرا؟

-نمی دونم، ولی احتمالا به خاطر اینه که خیلی دوستت داره.

-هیچ دیگه دوستم نداره.

-این فکر رو نکن تو اشتباه می کنی، توي تمام این مدت نیما همش نگران تو بود و حال تو رو می پرسید، بعد از اون

روز انگار متوجه خیی چیزها شده، دو روز می خواست بیاد پیشت اما امیر نذاشت، می دونی چی به امیر گفت، به

امیرگفته بود می خوام برم ماجراي اون روز رو از دلش دربیارم و ازشمعذرت خواهی کنم و می خوام بهش بگم اگر

چیزي بهش می گم به خاطر خودشه و به خاطر اینه که دوستش دارم. تازه مگه ندیدي که مادرت چقدر گریه می کرد


romangram.com | @romangram_com