#بغض_غزل_پارت_203

حال بابا بد شده بود، دستش را بر روي قلبش گذاشته بود اما دوباره به سمت من برگشت و با عصبانیتی که توام با

گریه بود گفت:

-آبرویم رو بردي دختر، آخه چرا این کار را کردي؟ چرا از اون اعتمادي ه بهت کردم سواستفاده کردي؟ اینه جواب

محبت و اعتماد من؟ آره؟! آخه چه بدي به تو کردم که این کارو با من کردي؟ اون سهیل بی پدر و مادر اینقدر ارزش

داشت که تو خودت رو بهش بفروشی؟

وقتی اسم سهیل رو شنیدم از خود بی خود شدم، آخه چرا به سهیل شک کرده بودند، عصبانی شدم و داد زدم:

سهیل کاري نکرده، شما هم اینقدر بهش بی احترامی نکنید.

بابا که از قبل عصبانی تر شده بود، داد زدو گفت: خفه شو، دختر پرروي بی شرم و حیا، حالا دیگه به خاطر اون پسره

بی شرم جلو روي من می ایستی؟ اسمت رو از توي شناسنامه ام پاك می کنم. تو هم دیگه تو اون خونه جایی نداري،

فهمیدي یا نه؟ می تونی بري دنبال همون سهیل جونت.

نیما خیلی سعی می کرد بابا را اروم کنه، مامان هم همانطور گریه می کرد. نمی دونم عسل کجا بود اما تو این مدت

خبري ازش نبود، باور نمی کردم که بابا این حرف ها را زده بود. یعنی من رو از خونه بیرون کرده بود؟ باورش مشکل

بود اما شده بود، اینبار امیر عصبانی شد و در جواب بابا گفت:

-آقاي مهربانی به همین خاطر میگم که حق ملاقات ندارید، شما حق ندارید در بیمارستان این رفتار رو بکنید. در

ضمن این قدر هم این سهیل را به رخ این دختر نکشید تا چند ساعت دیگه بهتون میگم اون جنین فرزند سهیل بوده یا

نه؟ یعنی میگم اون جنین چند روزه بوده و شما هم با رفتن سهیل تطبیق بدید، بعد سر و صدا کنید، حالا هم بفرمایید

بیرون مریض حالش خوب نیست.

امیر خیلی عصبانی بود اما نیما هیچی نگفت و ساکت بود و آروم بابا و مامان رو بیرون برد. من گریه می کردم و پرستو

هر کاري می کرد آرام نمی شدم تا مجبور شد ارام بخشی تزریق کنه تا بخوابم.

نمی دونم چند ساعت بود که خواب بودم ولی مدت زیادي بود و هوا تقریبا تاریک شده بود و این نشان از این بود که

romangram.com | @romangram_com