#بغض_غزل_پارت_202


بابا اینو گفت و نزدیک من آمد و روبروم ایستاد و ادامه داد:

به من نگاه کن.

اما من سرم را اندخته بودم پایین، امیر و پرستو کاري نمی تواستند بکنند، نیما هم آروم ایستاده بود اما مامان آروم

گریه می کرد. بابا دوباره گفت:

-گفتم به من نگاه کن.

اما باز هم جرات نکردم نگاه کنم که بابا داد زد و گفت:

دختر زبون نفهم مگه با تو نیستم می گم به چشم هاي من نگاه کن.

نیما سریع عکس العمل نشان داد و به سمت بابا آمد و شانه هایش را گرفت و گفت:

-بابا خواهش میکنم آروم باشید، شما قول دادید سر و صدا نکنید، هنوز هیچ چیز معلوم نیست.

اما بابا عصبانی تر از این حرفها بود، دستش را روي سینه نیما زد و از او خواست که دخالت نکند و بلندتر از قبل گفت:

-یعنی چی هیچ چیز معلوم نیست؟ دیگه قراره چی معلوم بشه؟ به جز اینه که خاك بر سرم کرده؟ به جز اینه؟

-اما بابا.

بابا نگذاشت نیما حرف بزند و دوباره به من گفت:

-این باره آخره بهت میگم به من نگاه کن ، فهمیدي یا نه؟ نکنه روت نمی شه نگاهم کنی؟ دختر مگه تو می دونی که

شرم چیه که واسه من، خودت رو به موش مردگی میزنی؟

با ترس گفتم: من کاري نکردم و به خودم مطمئنم و مرتکب خطایی نشدم که بخوام شرنده باشم بابا.

حقیقت را گفتم اما مسلما کسی باور نمی کرد، اینو گفتم و در جواب سیلی محکمی از بابا خوردم، گوشم سوت می

کشید، انگشتر بابا به لبم خورده بود و لبم پاره شده بود و خون می آمد. امیر و پرستو سریع به سمتم می دویدند و من

رو روي تخت خوابانیدند و پرستو سریع با پنبه خون لبم را تمیز کرد، نیما هم سریع بابا رو گرفت و به عقب کشید،


romangram.com | @romangram_com