#بغض_غزل_پارت_201
از آن روز، دو روز گذشت و من حدود پنج شش روزي بود که در بیمارستان بودم، قرار بود دو روز دیگر مرخص
شوم، هیچ دلم نمی خواست به خانه برگردم. دوست داشتم براي همیشه در بیمارستان بمانم. چشمام باز بود و از
خواب بیدار شده بودم. پرستو طبق معمول هر روز بالاي سرم نبود. چون حالم بهتر شده بود او هم سر پست خود
بازگشته بود،آروم از تخت پایین اومدم. هنوز ضعف داشتم و بدنم درد می کرد ولی به حدي نبود که بخواهند به
خاطرش در بیمارستان نگه ام دارند. از پنجره به بیرون نگاه کردم، بیرون یعنی حیاط بیمارستان که خیلی با صفا و
قشنگ بود. چند روزي بود که به دانشگاه نرفته بودم و حتما از درس هام کلی عقب افتاده بودم اما دیگر از این
موضوع ناراحت نبودم. الان دیگر درد من خیلی بزرگتر از این حرف ها بود. به برگ درخت ها که آروم آروم به زمین
می ریختند نگاه کردم. جرم آنها ه این بود که زرد شده بودند و دیگه جایی روي درخت نداشتند، درست مثل اینکه
زندگی من زرد شده بود و جایی واسه موندن پیش خانواده ام را نداشتم، توي فکر بودم که صدایی از خودم بیرون
آوردم:
-من این حرفها حالیم نیست آقا، یا همین حالا می ذارید من دخترم را ببینم یا ازتون شکایت می کنم.
صدا را شناختم، صداي بابا بود، خیلی می ترسیدم، صداي امیر را می شنیدم که سعی می کرد بابا را اروم کند اما بابا
تحت هیچ شرایطی آروم نمی شد، هراسان شده بودم. نمی دونستم که باید چی کار کنم که بابا گفت:
-برو آقا، شما الان حرف منو نمی فهمید یعنی هیچ کس نمی تونه بفهمه.
بعد از شنیدن صداي بابا، یکهو در اتاق باز شد و بابا رو بین چهار جوب در دیدم. دست و پام به وضوح می لرزید، نمی
توانستم تکان بخورم، امیر و پرستو نگران و شرمنده به من نگاه می کردند، امیر گفت:
آقاي مهربانی این کارها براي سلامتی دخترتان ضرر داره.
-بسه اقا، این دختر منه، سرحال و سلامت، براي چی نمی ذاشتین ببینمش؟!
تا امیر خواست جوابی بده، گفتم: خودم نحواستم کسی رو ببینم.
-آفرین! خوبه! راه افتادي! تعیین تکلیف می کنی؟!
romangram.com | @romangram_com