#بغض_غزل_پارت_200
-یه ذره.
-خب انشالله تا یکی دو روزه دیگه خوب میشه و نهایتا سه چهار روز دیگه مهمون مایی و بعد مرخص می شی و می
تونی بري خونه و به کارهات برسی.
از فکر اینکه بخوام به خونه برگردم تمام تنم لرزید، سریع بغض کردم و اشک توي چشمام حلقه زد، امیر که دستپاچه
شده بود گفت:
-دوباره چی شد، چرا بغض کردي؟
-من نمی خوام برم خونه.
-نمی شه که تا همیشه اینجا بمونی، بالاخره مجبوري بري خونه.
زدم زیر گریه و رو به پرستو گفتم: پرستو ترو خدا نگذار من برم خونه، تو رو خدا، من نمی خوام به اون خونه که هیچ
کس دوستم نداره، برگردم. مگه زوره.
پرستو آرومم کرد و اما امیر گفت: کی گفته کسی تو رو دوست نداره؟ توي این فاصله برادر و مادرت بیمارستان را رو
سرشون گذاشتن که می خوان تو رو ببرن اما چون تو نمی خواستی ما این اجازه رو بهشون ندادیم.
-می خوان بیان که به من زخم زبون و نیش و کنایه بزنن.
-تو اشتباه می کنی.
-نه اشتباه نمی کنم. الان هیچ کس باورش نمی شه که من کاري نکرده باشم، هیچ کسباورش نمی شه که من خودم
هم نمی دونم که چه طور باردار شدم.
-باشه باشه، تو خودت را ناراحت نکن اروم باش. فعلا که این جا هستی.
بی تفاوت به امیر و پرستو چشمام رو بستم تا فکر کنند خوابم اما کاش واقعا می خوابیدم و هیچ وقت بیدار نمی شدم.
****
romangram.com | @romangram_com