#بغض_غزل_پارت_199
-امیر چی گفتی؟
امیر که ترسیده بود خندید و دست هایش رو به علامت تسلیم بالا آورد و گفت:
ببخشید تسلیم، شوخی کردم به خدا.
-بار آخرت باشه که از این شوخی ها می کنی.
-چشم چشم، من که گفتم تسلیم، اصلا باشه غزل خانم، ول وله اي که می بینید همسر عزیز بنده، پرستو خانم،
پرستار بخش خودم، عشق اول و آخر بنده می باشن و من هم غلط بکنم دوستشون نداشته باشم.
امیر این را گفت و رو به من چشمکی زدکه پرستو ندید. اما من سریع گفتم:
-پرستو اقاي دکتر چشمک زدن، یعنی دروغ میگه.
-چی شد، آقا امیر؟
امیر گفت:
-به خدا دروغ میگه من کی چشمک زدم؟ غزل خانم، شما هم نذارید یه روز روابط حسنه برقرار بشه، تازه آشتی
کرده بودیم مثلاً.
من که خنده ام گرفته بود گفتم:
-مگه شما قهر هم می کنید؟
امیر گفت: بر منکرش لعنت.
پرستو گفت: من بعدا براي تو دارم. حالا هم اومدي مثلا به غزل سر بزنی این کارا چیه می کنی؟
امیر که انگار تازه متوجه شده بود براي چه کاري آمده. خندید و گفت:
-راست میگه من اومده بودم حالت رو بپرسم، ببینم دلت که دیگه درد نمی کنه؟
-کمتر درد می کنه.
-یعنی هنوز درد می کنه؟
romangram.com | @romangram_com