#بغض_غزل_پارت_198
-دروغ نگی ها.
خندید و گفت: شیطون براي چی باید دروغ بگم؟ بدار وقتی خودش اومد ازش بپرس.
-مگه میاد اینجا؟
-آره تا یه چند دقیقه دیگه پیداش می شه.
پرستو اینو که گفت صداي در اومد: نگفتم الان پیداش می شه.
آقاي دکتر در را باز کرد و به اتاق آمد و به مما سلام داد و کنار تخت من نشست
-حال شما چطوره؟ بهتري؟
-تشکر، خوبم.
پرستو دست روي شونه دکتر گذاشت و گفت: امیر جان، غزل جون می خوان ببینن شما من رو دوست داري یا نه؟ من
گفتم آره، ولی باور نکرد حالا خودت بهش بگو.
تعجب کرده بودم و گفتم: یعنی آقاي دکتر؟
پرستو نگذاشت حرفم تمام شود و گفت: آره، امیر وکیلی، دکتر جناب عالی همسر بنده هستند.
امیر که تعحب کرده بود گفت: جریان چیه؟ یکی هم به من بگه؟
پرستو خندید و گفت: بهت که گفتم، غزل پرسید که تو من رو دوست داري یا نه؟ من هم گفتم از خودش بپرس، شما
هم حالا جوابش رو بده.
امیر رو کرد به من و گفت: واسه چی می خواي بدونی؟
-همین طوري!
-مسلمه که نه! مگر دیوانه ام که وزیر صلب آسایش رو دوست داشته باشم.
من و پرستو چشمانمان گرد شده بود و پرستو با عصبانیت گفت:
romangram.com | @romangram_com