#بغض_غزل_پارت_196


بودي و با صلابت مردانه ات همراهی ام میکردي تا همه چیز را ثابت کنم، آي اي سفید آسمان خیال من، بی تو چه

باید کرد؟ کاش بودي و این همه ظلمت را از من دور میکردي، کاش بودي و جلوي ظالم را به من میگرفتی، اي که با

رفتنت جز ظلم در حق من هیچ نکردي، فریدون میگوید:

من سکوت خویش را گم کرده ام

لا جرم در این هیاهو گم شدم

من که خود افسانه میپرداختم

عاقبت افسانه مردم شدم

نیستی که ببینی بدون تو اینجا چه حالیه، هر چند بهتر که نیستی و زیر بار سنگین این حرفا شکسته نمیشی، تو بخند

فقط همین من را خوشحال میکند، کاش تنهایی نبود، کاش این روزگار نبود، کاش سرنوشت چیز دیگري بود و کاش

تقدیر مهربانتر بود، آن وقت میشد خندید، میشد در باد رقصید، حتی میشد گریست و ذره ذره مثل شمع سوخت و با

این دنیا جنگید. تو گجایی؟ چرا نیستی؟ یادت نرفته که من جز تو کسی رو ندارم؟

خودم هم معنی نوشته هام رو نمی فهمیدم، کاغذ رو چند تا زدم و به پرستو دادم و گفتم: برام تو پاکت نامه بذار و به

این آدرس که بهت میدم پست کن، هر چی زودتر بهتر.

-به کی پست کنم؟ اسمش رو هم باید بنویسی.

-به سهیل.

-مگر سهیل خارج از ایران نیست؟

-چرا ایتالیا است، آدرسش رو بلدم به این آدرس پست کن.

آدرس رو نوشتم و به پرستو دادم، و طبق دستور من، آدرس خونه ي پرستو رو به نام فرستند نوشتم، پرستو قول داد

که نامه را براي من پست کنه. نمی دانم چرا اما احساس می کردم آرومتر شدم، هر وقت به یاد سهیل می افتادم، شاید


romangram.com | @romangram_com