#بغض_غزل_پارت_191
-آره قول میدم.
-خب، آفرین، حالا هر چی آقاي دکتر میگه، خوب گوش کن و به سؤال هاشون پاسخ بده.
دکتر لبخندي زد و از من پرسید: مگه تو دوست نداري این مشکل حل بشه؟
-چرا دوست دارم هر چه زودتر حل بشه، دارم روانی میشم.
-خب باشه، قول دادي آروم باشی.
-بله، چشم.
-تو ازدواج نکردي، درسته؟
-بله
-علاقه چی؟ به کسی علاقه داري یا نه؟
-یعنی چی؟ واسه چی این سؤال رو می پرسید؟
نیما رو به من کرد و گفت: غزل! فقط جواب بده کسی بد تو رو نمیخواد.
-نه! ندارم.
نیما عصبانی گفت: دروغ نگو.
-دروغ نمی گم به خدا.
-داري دروغ میگی، با دروغ هم این مشکل حل نمیشه.
-چرا باور نمی کنی؟ دروغ نمیگم به جون مامان.
تا نیما خواست جواب بده دکتر خطاب به او گفت: آقاي مهربانی، ما میخوایم مشکل رو حل کنیم نه که بیشتر کنیم،
اگه میگه نداره حتما نداره دیگه، پس اذیتش نکنید.
-اما آقاي دکتر!
دکتر با دست به نیما فهماند که سکوت کنه، اما من رو به نیما گفتم: چرا فکر میکنی کسی رو دوست دارم؟
romangram.com | @romangram_com