#بغض_غزل_پارت_192


-براي اینکه میدونم داري.

-به کی؟

-یعنی خودت نمیدونی؟

-نه نمیدونم.

-به سهیل، تو بیشتر از هر کسی به او علاقه داري و بیشتر از هر کسی با اون بودي.

باورم نمیشد نیما در مورد من و سهیل که صمیمی ترین دوستش بود اینطوري فکر کند، با بغض گفتم:

-یعنی تو فکر میکنی که...

حرفم رو تمام نکردم و نگاهم رو از نیما گرفتم و به پرستو دوختم اما باز خطاب به نیما بدون این که نگاهی بکنم

گفتم:

-از تو انتظاري نداشتم، تویی که بهترین محرم راز من و بهترین دوست سهیل بودي، واقعاً که خجالت بکش نیما،

خوبه که الان سهیل دو ماه بیشتره که ایران نیست و از پیش ما رفته.

نیما سرش رو پایین انداخته بود ولی آروم گفت: فکرش هم برام عذاب آوره، حاضرم بمیرم ولی چنین چیزي درست

نباشه، دوست نداشتم و ندارم که چنین حرفی درست باشه ولی اگر درست باشه چی؟ درست از زمانی که سهیل از

اینجا رفته تو باردار شدي، حتی اگر من یا مامان یا کس دیگه اي از خونواده از پیشت می رفتیم اینقدر دلتنگی

نمیکردي که براي سهیل دلتنگی می کنی.

نیما داشت حرف میزد ولی دوست نداشتم بشنوم. بلند داد زدم:

-خفه شو، برو از اتاق بیرون نمی خوام ببینمت، خیلی نامردي نیما، خیلی نامردي، حیف از سهیل که حدود بیست و

چهار سال از رفاقتش رو پاي تو ریخت و حتی دلش نیومد این جسارت رو در حق تو بکنه و از بزرگترین انتخابش تو

زندگی با تو حرف بزنه، میدونی چرا؟ واسه اینکه فکر میکرد تو ناراحت بشی و فکر کنی سهیل از اعتمادت سوء


romangram.com | @romangram_com