#بغض_غزل_پارت_189

به خدا من بی » . برنگشتند، دوباره صدایشان زدم اما بابا وقتی برگشت سیلی محکمی زیر گوشم خوابوند و دوباره رفت

عسل تو نرو، تو » اما نیما توي صورتم تف انداخت و بی تفاوت به گریه هایم از کنارم گذشت « گناهم، نیما تو باور کن

باور کنین دروغه، سهیل تو گوش کن، تو » « ما به تو نیاز نداریم تو مایه ننگ مایی تو آبروي ما را بردي » « پیشم بمون

حیف از من بود، من تو رو دوست داشتم اما تو لیاقت این عشق رو »: اما سهیل خندید و گفت « این حرفها رو باور نکن

همه رفتن. پیام هم رفت تنها بودم، تنهاتر شدم، بر روي زمین افتادم، خداي من، تنها مردم تنهاي تنها. « نداشتی

-آروم باش عزیزم آروم باش.

چشمانم رو باز کردم دکتر بالاي سرم ایستاده بود و آرومم میکرد، آرام و بریده بریده گفتم: آب، آب میخوام.

پرستو مقداري آب بوسیله نی به من داد و مقداري آب هم به صورتم پاشید، هیچ کس جز دکتر و پرستو بالاي سرم

نبودند، پرستو کنارم نشستو با لبخندي پرسید: حالت بهتره ؟

-نیما کجاست؟

پرستو با دست کمی آن طرف تر رو اشاره کرد، برگشتم و به سمتی که می گفت نگاه کردم، نیما آرام روي تخت کنار

من خواب بود، صرورتم رو برگردوندم و به پرستو گفتم:

-ساعت چنده؟

-ساعت رو میخواي چی کار؟

به جاي من دکتر جواب داد: حتماً میخواد بدونه وقت صبحانه هست یا نه؟ درسته؟

-نه میخوام بدونم کی از اینجا میرم؟

-عجله داري؟ نکنه از ما خسته شدي؟

-نه به خدا، ولی میخوام برم به پدر و مادرم بگم که اینا همش دروغه و من گناهی ندارم، به خدا من کاري نکردم باور

کنید.

گریه ام گرفته بود، دکتر کنار من و پرستو اومد و بر روي تخت کنار پرستو نشست و رو ه من گفت:

romangram.com | @romangram_com