#بغض_غزل_پارت_188
مجبور به عمل شدیم.
صداي پرستو رو نمی شنیدم.. این حرف حقیقت نداشت حتماً اشتباهی شده بود آخه چه طور ممکن بود حتی دیگر
گریه هم نمی تونستم بکنم. فقط به چشمهاي پرستو نگاه کردم. پرستو که تعجب کرده بود گفت:
-واقعاً خبر نداشتی که بارداري؟چه طور متوجه نشده بودي؟
صدام در نمی اومد، آرام و بریده بریده گفتم: پرستو مطمئنی اشتباه نمیکنی؟ من غزل هستم، غزل مهربانی، من اصلاً
ازدواج نکردم که بخوام باردار بشم، حتماً براي کس دیگه اي بوده تو اشتباه میکنی من مطمئنم.
پرستو که تعجب کرده بود پرسید: راست میگی؟ یعنی تو ازدواج نکردي؟
-نه.
-آخه چطور ممکنه؟ من مطمئنم که اشتباه نشده، خانوم غزل مهربانی بیمار تخت 213 به علت سقط جنین بستري
میشه، این گزارشیه که براي ما دادن.
آخه چرا گریه ام نمی گرفت، باید طوري خودم رو خالی میکردم، با تمام وجود داد زدم: نه، نه این امکان نداره، این
دروغه، دروغه!!
صدام تمام بیمارستن رو برداشته بود، نیما سریع در اتاق و باز کرد و هراسان به اتاق اومد و با ترس به من و پرستو
نگاه میکرد، پرستو دستپاچه شده بود، یکی دو تاي دیگه از پرستارهاي شیفت به اتاق اومدند و من رو نگه داشتند،
پرستو هم آرامبخش دیگري به من تزریق کرد، نمی دونم چه حالی بودم اما نیما نگران دستم رو توي دستاش گرفته
بود که چشمام رو بستم.
****
آخه چطور ممکن بود؟ این امکان نداشت حتماً اشتباهی شده بود اما اگر اشتباه نباشه چی؟ کی باور می کرد که من بی
گناهم؟ تکلیفم چه میشد؟ ترس تمام تنم رو می لرزوند. می دیدم که مامان و بابا دارن میرن صدایشان کردم اما
romangram.com | @romangram_com