#بغض_غزل_پارت_186
-به نظر می اومد خیلی دوستت داره، حتی بیشتر از مامانت چون وقتی اتاق عمل بودي بیشتر از همه اون بی قراري
میکرد و نگران بود، واسه چی اینقدر عصبانی بود؟ واسه چس گریه میکرد؟
حرفاي پرستار منو به فکر فرو برد، اتاق عمل، عصبانیت نیما، گریه ي نیما، آخه جریان چی بود؟ با آنکه ناي صحبت
کردن نداشتم رو به پرستار کردم و گفتم:
-نیما چش بود؟
پرستار که تعجب کرده بود گفت: منظورت از نیما داداشته؟
با سر پاسخ مثبت دادم، خندید و گفت: من الان از تو پرسیدم تو دوباره از خودم میپرسی؟
-هیچوقت این طوري نبود، تا حالا گریه نکرده بود، جز یه مورد یعنی موقعی که سهیل رفت.
-سهیل، شوهرته؟
با این حرف یکه اي خوردم و سریع به چشمانش نگاه کردم و گفتم: چرا این طور فکر کردي؟
-آخه خونوادت در مورد سهیل زیاد حرف میزدن.
-چی می کفتن؟
-هیچی، بیشتر از علاقه تو به سهیل حرف می زدن.
گیج شده بودم، حالم اصلاً خوب نبود از پرستار پرسیدم: کی گفته من شوهر دارم؟
-برادرت.
-براي چی؟
-واسه اینکه بدون اجازه اون حق عمل نداشتیم، وقتی سراغش رو گرفتیم گفت که مأموریته ما هم چون اصلاً حالت
مساعد نبود مجبور شدیم عملت کنیم و منتظرش نشدیم.
داشتم روانی می شدم، آخه اینجا چه خبر بود؟ خیلی بهم ریخته و گنگ بودم. با بغض از پرستار پرسیدم: اسمت چیه؟
romangram.com | @romangram_com