#بغض_غزل_پارت_185

-آخه کمبود چی؟

-همه چیز، مادي یا معنوي.

-نه هیچ وقت.

-توي این خونه کسی به تو بدي کرده بود؟

داشتم کلافه می شدم منظورش رو از این سؤال ها نمی فهمیدم، زدم زیر گریه و بلند داد زدم:

-نه، نه، نه.

-داد نزن، اگر قرار باشه کسی داد بزنه منم نه تو.

-تمومش کن نیما، این سؤالها چیه که میپرسی.

-خودم هم نمیدونم، ولی اگر میفهمیدي توي این دل صاحب مرده چه خبره، خودت هم نمی فهمیدي چی کار می

کنی؟

-آخه چه خبره؟ جریان چیه؟

نیما عصبانی تر از قبل با بغضی که گلوش رو گرفته بود داد زد:

-پس اگر دوستمون داشتی چرا این بلا رو سرمون آوردي؟ آخه چرا با ما، حتی با خودت این کار رو کردي؟ واسه

چی همه رو به خاك سیاه نشوندي؟ واسه چی سر همه رو به پایین انداختی؟ براي چی بدبختمون کردي؟

نیما همین طور داد می زد و من هم گریه می کردم، پرستار از شنیدن صداي نیما هراسان به اتاق اومد و با داد و فریاد

نیما رو که گریه میکرد از اتاق بیرون کرد، داشتم دیوانه میشدم. آخه منظور نیما از اون حرفا چی بود؟ تا حالا اینطور

ندیده بودمش خیلی داغون بود، هیچ حرفی نمیزدم بدون صدا فقط اشک از چشمام سرازیر می شد که صداي پرستار

مرا به خود آورد:

-مگر داداشت نیست پس چرا اینقدر اذیتت میکنه؟

من همچنان گریه میکردم و هیچ نمیگفتم، پرستار اومد کنارم نشست و دستانم رو توي دستش گرفت و گفت:

romangram.com | @romangram_com