#بغض_غزل_پارت_183
سرش رو بالا اورد و به من نگاه کرد،چهره اش خیلی عصبانی بود.
دوباره گفتم: اگر هیچی نگی و جریان رو برام تعریف نکنی از پرستار می خوام که همه چیز رو برام توضیح بده.
نیما ارام اما با خشم گفت: همچین موضوع جالبی نیست که بخواي بدونی چیه.
اما هر چی باشه میخوام بدونم.میخوام بفهمم تو چرا اینقدر پریشون و عصبانی هستی و چرا بابا هیچ اطلاعی ندادید و
چرا مامان و عسل بی خبر از اینجا رفتن؟
نیما عصبانی تر از قبل گفت" بدونی که چی بشه؟ که به خودت افتخار کنی؟ یا از خودت شرم کنی؟
منظورت رو نمی فهمم،سریع به من بگو اینجا چه خبره؟
_خبر خاصی نیست.
_داري عصبانی ام میکنی ها.
_واسه ي چی داد میزنی؟
_داد میزنم بیشتر از این داد میزنم اخه یکی نیست به من بگه اینجا چه خبره؟
_خبرش رو هیچ کس نمیدونه،البته تنها کسی که می دونه خود تو هستی.
_این حرفها یعنی چی؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی؟
_غزل من خودم به اندازه کافی اعصابم خرده تو دیگه بدترش نکن.
_اخه از یه پله زمین خوردن این همه داد و قال نداره،اینجا یه خبرایی هست که من نمیدونم، هر چی زودتر بهم بگو.
_که چی بشه؟ که همه ي ما بیشتر از این خرد بشیم؟بیشتر از این عذاب بکشیم؟
نه دیگه بسه،دیگه هیچ کس بیشتر از این طاقت درد رو نداره،همین که من الان اینجام خودش کلی عذابه،دیگه سعی
نکن بیشتر از این عذابم بدي.
_اخه واسه ي چی؟
_تمومش کن دیگه نمیخوام در این مورد چیزي بشنوم.
romangram.com | @romangram_com