#بغض_غزل_پارت_182


نیما عصبانی بود ولی خودش رو کنترل میکرد و خطاب به پرستار گفت: خانوم محترم این رو اروم کنید.

_گفتم اگه تو بري بیرون اروم میشم.

_بس کن غزل.

_نمیخوام! بروبیرون.

پرستار که وضعیتم رو دید رو به نیما کرد و گفت: مگر متوجه نیستید حالش خوب نیست؟ بفرمایید بیرون.

_اما خانم خواهرمه ،نگرانشم.

_اقاي مهربانی خواهرتون تازه عمل کرده و ضعیفه احتیاج به استراحت داره.

متوجه نشدم چی گفت یعنی باورم نمیشد رو به پرستار کردم و گفتم: خانوم مگر من رو عمل کردن؟

نیما به جاي او جواب داد: تو کاري نداشته باش و استراحت کن.

_ج.ابم رو بدید.

پرستار گفت اره عزیزم،خونریزیت زیاد بود مجبور شدن زود عملت کنن و منتظر نشد همسرت از ماموریت بیاد.

تعجب خفه ام کرده بود.روبه نیما کردم و گفتم اینجا چه خبره؟

نیما سرش رو پایین انداخت و هیچ نگفت،پرستار به من ارامبخش تزریق کرد و به نیما سپرد که مرا اذیت نکند و بعد

از اطاق بیرون رفت.

براي مدتی نه من چیزي گفتم و نه نیما ولی لحظه اي نگاهم و ازش برنداشتم تا بلکه خودش صحبت کنه و حقیقت رو

بگه اما هر چقدر منتظر شدم فایده اي نداشت.خودم با نگرانی از او پرسیدم:

_حالا دیدي بچه تصورم کردید؟ چرا به من نمیگی اینجا چه خبره؛این حرفها یعنی چی؟جریان عمل چیه؟ جریان

خونریزي؟ جریان ماموریت بودن همسر من چیه؟

نیما هیچی نمی گفت وسرش رو به پایین بود.اما وقتی دید دارم گریه میکنم از ترس این که دوباره حالم بد شود


romangram.com | @romangram_com