#بغض_غزل_پارت_181

نیما که هول شده بود کمی من من کرد و گفت: اشتباه میکنی،موردي نیست که نخواییم به توئ بگیم.

با عصبانیت گفتم: پس تو چرا اینقدر ناراحتی؟

_کی گفته؟

_کسی نگفته دارم میبینم.

_تو حالت خوب نیست باید استراحت کنی.

_بحث رو براي چی عوض میکنی؟ تو از یه چیزي ناراحت و دلخوري.

نیما عصبانی شد و گفت: من بحث رو عوض نمیکنم تو هم دیگه تمومش کن.

_براي چی داد میزنی؟ مگه من چی گفتم؟

بغض گلوم رو گرفته بود و اشک تو چشمهام جمع شده بود،صورتم رو برگردوندم تا سمت نیما نباشه،نیما اروم گفت:

_معذرت میخوام نمیخواستم ناراحتت کنم.

_برو بیرون نمیخوام اینجا باشی.

_اخه واسه ي چی؟

_برو بیرون به جاي خودت یه بچه رو بفرست پیشم بمونه ما بچه ها با ادم بزرگ ها چه کار داریم؟

_چرا اینطور حرف میزنی؟

صدام رو بلند تر کردم و گفتم: تا وقتی من رو ادم حساب نکردي به اطاقم برنگرد.حالا هم برو بیرون.

این رو گفتم و زدم زیر گریه.حالم بد شده بود، دلم درد گرفته بودواه و ناله می کردم.نیما سریع بیرون رفت و پرستار

رو صدا کرد،پرستار بالاي سرم اومد نیما هم نگران کنارشایستاده بود.رو به پرستار گفتم:

_به این بگو بره بیرون.

_اروم باش عزیزم،این دادشته،خودت گفتی صداش کنم.

_اشتباه کردم،منو اذیت میکنه.

romangram.com | @romangram_com