#بغض_غزل_پارت_180
_اره دیگه براي بازدید از یه معدن به کرمان رفته یادت نیست؟
_نه یادم نیست کاش بودش.
_بود که چه کار میکرد؟ همون بهتر که نیست. خدا رو شکر.
تعجب کرده بودم،پرسیدم: چطور مگه؟ واسه ي چی خدا رو شکر؟
نیما که دستپاچه شده بود سریع گفت: هیچی هیچی ،واسه این که ناراحت نشه.
متوجه بودم که میخواد سرم شیره بماله به همین خاطر دوباره پرسیدم: مگه من چیزیم شده که بخواد ناراحت بشه؟
_من چنین حرفی زدم؟
_منظورت همین بود.
نیما که مشخص بود دوست نداره در این مورد حرف بزنه گفت:
_غزل استراحت کن بذار منم راحت باشم.
_دوست ندارم فکر کنید بچه ام.
_مشکل ما اینه که تو فکر نمیکنی بچه اي.
متوجه منظورش نشدم و پرسیدم: یعنی چی؟
_اصلا کی چینین فکري کرده؟
_شما.
_اشتباه میکنی.چرا باید چنین فکري بکنیم؟
_این رو باید از خودتون پرسید.
_چی باعث شده چنین فکر کنی/
_نیما چی رو میخواید از من مخفی کنید؟یه چیزي هست که نمیخواي به من بگی.
romangram.com | @romangram_com