#بغض_غزل_پارت_178
_برو درش بیار،خوب نیست.
پرستار اروم دستم رو گرفت و زیر پتو گذاشت و لبخندي زد و گفت: تو خودت رو ناراحت نکن عزیزم، من مجبورم
این لباس رو بپوشم.
_اخه چرا باید مجبور باشی؟
_این دیگه دست من نیست.
_کاش میشد درش بیاري،اینا چرا اینقدر زور میگن؟
پرستار خندید و هیچی نگفت اما وقتی خواست از اتاق بیرون برود ارام رو به من کرد و گفت: همه چیز زوره،اگر زور
نبود هیچ کس با میل خودش به این دنیا نمی اومد.
متوجه بودم او هم مثل من خیلی دلش گرفته است. دوست داشتم با یکی حرف بزنم ولی او قصد رفتن داشت.فقط
توانستم یک سوال از او بپرسم:
_ببخشید از خانواده ي من کسی نیست؟
_چرا عزیزم ولی الان وقت ملاقات نیست.
_اما من میخوام مامانم رو ببینم.
_مامانت اینجا نیستوولی داداشت این جا مونده.فکر کنم رفته باشه محوطه تا قدم بزنه،برگشت میگم بیاد پیشت.
_ممنون.پرستار رفت ولی گفته ي او بدجوري به فکر فرو بردم که صداي در و شنیدم: بفرمایید تو.
نیما وارد اطاق شد و ارام در رو بست: سلام نیما کجا بودي؟
ارام بود ولی مشخص بود از موضوعی دلخوره اهسته جواب سلامم و داد وکنارم روي تخت نشست:
_کجا بودي تو؟
_رفته بودم بیرون کمی هوا بخورم.
romangram.com | @romangram_com