#بغض_غزل_پارت_177
عسل سریع اما نگران گفت: من سهیل رو دوست داشتم اما الان دیگه هیچ فرقی نمیکنه.من ازدواج کردم و به ارش
هم علاقه دارم و سهیل هم به تو علاقه داره،دیگه هم همه چیز رو فراموش کردم به این خاطر که می دیدم همهی
توجه و حواس سهیل به توست و تنها تو رو میبینه.
دنیا دور سرم چرخید،این درست نبود،این حقیقت نداشت، اخه چرا باید اینطور میشد؟
بیش از پیش حالم بد شده بود،احساس میکردم دردم بیشتر شده.زدم زیر گریه و بهانه می گرفتم و می گفتم درد
دارم.عسل ترسیده بود و بیرون رفت و با مامان و نمیا برگشت،مامان گریه کرده بود،عسل هم گریه اش گرفته بود،
پرستار سعی میکرد ارومم کنه.مامان دستم رو گرفته بود و می گفت: هیچی نیست دختر گلم خوب میشی!
اما من فقط نگاهش می کردم.فکرم به دل دردم نبود.اي کاش سهیل گذاشته بود با عسل صحبت میکردم اي کاش
اینقدر دیر با عسل درد دل نمیکردم اي کاش چشمهام رو می بستم.دوست نداشتم هیچ چیز و هیچ کس رو ببینم.دلم
نمیخواست توي این دنیا باشم.شاید میخواستم خودم رو فریب بدم اما الان دیگه هیچ فایده اي نداشت.دیگر نه ارش
نه عسل و نه سهیل نه دنیا و نه هیچ کس تقصیري نداشتند.
این همه اش تقصیر تقدیر و سرنوشت بود،این همه اش تقصیر شرم و حیاي سهیل و تقصیر اشتباه هاي فکر عسل و
تقصیر صمیمیت بیجاي من با سهیل بود.هیچ وقت خودم رو نمیبخشم. اصلا دوست نداشتم زنده باشم.کاش چشمهام
رو باز نکرده بودم و کاش چشمهام رو که باز میکردم دوباره میون همون کویر بودم ك و تنها،دیگر حتی دوست
نداشتم توي اون برف و زمستان باشم.
اي خدا! اخه چرا؟ اخه تا کجا باید دوید؟ اما هیچ وقت به مقصد نرسید؟
به سختی چشمانم رو باز کردم ، همه چیز تیره و تار میدیدم.هیچ کس بالاي سرم نبود،سرم رو کمی بلند کردم یه
خانوم بود با لباس سفید هراسون از او پرسیدم:
_خانوم شما چرا لباس سفید پوشیدي؟
_واسه این که لباس فرم بیمارستانه.
romangram.com | @romangram_com