#بغض_غزل_پارت_176


هم همینطور.

تعجب کرده بودم و از او پرسیدم: تو از کی به این فکر افتادي؟ سهیل هم با من و هم با تو صمیمی بود.از کجا معلوم

به تو علاقه نداشته؟

_مطمئنم که نداشته.

_از کجا اینقدر مطمئنی؟

_از این که تو رو دوست داره.

بد حالی شده بودم.دوباره پرسیدم: اما اگر تو رو دوست داشت چی؟

_اگه داشت که می اومد خواستگاري!

_اما تو میخواي ازدواج کنی!.

_الان میخوام ازدواج کنم.قبلا نمیخواستم و مجرد بودم.

_یعنی تو هیچ وقت سهیل رودوست نداشتی؟ منظورم اینه که جاي ارش دوستش نداشتی؟

عسل به فکر فرو رفت و بعد از چند لحظه سکوت گفت: میتونم باهات رو راست باشم و بهت اعتماد کنم؟

_صد در صد مطمئن باش، آخ!!

یه دفعه دلم درد گرفت،بدجوري درد داشتم و دستم رو روي دلم گذاشته بود و فشار می دادم،عسل ترسیده بود و

سریع بیرون رفت و لی مامان رو پیدا نکرد و پرستار رو صدا کرد.پرستار بالاي سرم بود و عسل هم دستم رو توي

دستش گرفته بود اما من با وجود این همه درد دوباره به عسل گفتم:

_عسل میخواستی رو راست باشی و جوابم رو بدي.

_بی خیال شئ عسل الان موقعش نیست.

_تو رو خدا خواهش میکنم.


romangram.com | @romangram_com