#بغض_غزل_پارت_175

_بیخودي به خودت تلقین نکن با این وضعیت خواب دیدن که تعبیر نداره.

_نمیدونم ،شاید.

_مطمئنا همینطوره اما یه قسمت اون تعبیر داره.

_ترسیدم و گفتم: کجاش؟

_خندید و گفت: نترس عزیزم،اون جاش که اقا سهیل از ایتالیا برگشتن و دست شما رو گرفتن و بردن و جناب عالی

ما رو ترك کردید متوجه میشی.

_منظورت رو نمیفهمم.

مشخص بود که عسل قصد داره خوشحالم کند دوباره خندید و گفت:

خودت رو به موش مردگی نزن،هر کی ندونه ما خوب میدونیم که شما به هم علاقه دارید.

متوجه منظورش نمیشدم،تعجب کرده بودم انگار به من ارامبخش زده بودند.

دیگر دردي احساس نمیکردم ، از عسل پرسیدم:

_سهیل به شما هم علاقه داره،شما هم به اون علاقه دارید،چه فرقی میکنه؟

_خودت رو به اون راه نزن.

_یعنی چی؟

_منظور من از اون علاقه ها بود نه این علاقه ها.

_متوجه نمیشم؟!

_تو مثل این که از پله افتادي مغزت تکون خورده، منظورم اینه که من الان به سهیل علاقه دارم ولی به ارش هم علاقع

دارم ولی بین علاقه ارش و سهیل فرقی هست دیگه.

_یعنی تو فکر میکنی من و سهیل...

عسل نگذاشت حرفم رو تموم کنم و دوباره گفت: اره دیگه اصلا تابلود بود،سهیل از بچگی تو رو دوست داشت و تو

romangram.com | @romangram_com