#بغض_غزل_پارت_174


_من خوبم مامان دوست ندارم بمیرم.

مامان گریه اش گرفته بود و به زور لبخندي زد و گفت: این حرفها چیه میزنی؟ کی گفته تو میخواي بمیري؟

عسل گفت:اصلا تا حالا کی رو دیید از رو پله ها بیفته بمیره؟

_من میترسم.

عسل دستم و گرفت و اشکهایم رو پاك کرد.در همین لحظه نیما به داخل اتاق اومد: سلام خانوم! کم نیاري بس

میخوابی؟

_نیما نذار من بمیرم!

نیما که تعجب کرده بود با ناراحتی کنارم اومد و پیشانی ام را بوسید وگفت: کی جرات کرده بگه تو میخواي بمیري؟

_نمیدونم!

_هیچ کس جرات نداره ،یعنی دلش نمیخواد که به این وضع فکر بکنه چی برسه به این که بگه.

_اما؟!

_دیگه اما و ولی نداره عزیزم،تو استراحت کن تا من و مامان بریم کارهاي بیمارستان رو انجام بدیم.

نیما اینو گفت و به مامان فهماند که به بیرون برود اما عسل کنارم ماند.حالم اصلا خوب نبود متوجه نبودم چی میگم به

عسل گفتم:

_شما چرا منو تنها گذاشتید و رفتید؟

_عزیزم ما حتی یه لحظه هم تو رو تنها نذاشتیم.

_همتون رفتید و من تنها موندم.این سهیل بود که اومد منو با خودش برد.اخه همتون منو ترك کردید.

_کی این حرف رو زده؟ خواب دیدي عزیزم.

_میدونی که همه ي خوابهاي من راست از اب درمیاد.


romangram.com | @romangram_com