#بغض_غزل_پارت_173

نه اون رئوف همیشگی، صورتش یخ زده بود. ترسیدم و از کنارش فرار کردم اما منظره اي مانع حرکتم شد.آرمان و

مهرشاد بودند.خداي من آنها چی کار می کردند؟یک تابوت رو بلند کرده بودند و با خودشون می بردند . اون تابوت

کی بود؟نگاه کردم به سمت سهیل اما نبود.به سمت رئوف برگشتم. اون هم نبود،به بچه ها نگاه کردم ، همگی کنار

هم بی تفاوت نسبت به من می رفتند.نگاهم رو به آسمان دوختم ، آفتاب شده بود، زمین سبز شد. احساس کردم از

روي زمین بلند شدم ، به پایین نگاه کردم ، من از زمین فاصله می گرفتم، به بالا نگاه کردم، سهیل دستم و گرفته بود

و با خودش می برد، داد زدم.((سهیل بذارم زمین، این کارها چیه که می کنی؟)) اما سهیل غضبناك می خندید، می

خندید و مرا همراهش به بالا می برد.دوباره داد زدم :((نه نمی خوام بمیرم این کار رو نکن سهیل تو رو خدا((...

-غزل عزیزم! چی شده؟

چشمام رو باز کردم، مامان و عسل بالاي سرم بودند، مامان نگران و بغض کرده گفت:

-چی شده مادر؟ خواب می دیدي عزیزم؟!

انگار زبون نداشتم که حرف بزنم، آرام و بریده بریده به مامان گفتم:

-مامان من کار اشتباهی نکردم من نمی خوام بمیرم.

-تو نمی میري دخترم این حرف ها چیه؟!

-این جا کجاست؟ چرا منو آوردید این جا؟ این جا همه چیز سفیده، من دوست ندارم!

عسل به جاي مامان گفت:

-غزل جونم ،این جا بیمارستانه به همین خاطر همه چیز سفیده.

-چرا منو آوردید بیمارستان؟

مامان گفت: دختر گلم، بردیمت کلینیک گفتن باید بیاریمت بیمارستان ما هم تو رو اوردیم بیمارستان.

_اخه واسه چی؟

عسل گفت: واسه ي این که از پله ها افتادي پایین و اسیب دیدي.

romangram.com | @romangram_com