#بغض_غزل_پارت_172


-باشه مامان هر چی شما بگید.

مامان سریع حاضر شد تا همراه بچه ها منو به کلینیک ببرند اما همین که نیما من و بلندم کرد صداي جیغم به هوا بلند

شد، بیچاره نیما ترسیده بود و گفت:

-چی شد غزل؟!

-بذارم زمین.

-الان می ذارمت توي ماشین چند لحظه تحمل کن.

-تو رو خدا نیما تمام بدنم درد می کنه.

اینو که گفتم دیگر نفهمیدم چه شد،از حال رفته بودم. مامان و نیما و عسل بیش از پیش ترسیده بودند اما من چشم

هایم رو آروم بسته بودم.

انگار داشتم می دویدم با یک لباس سفید.خوب که چشم هایم رو باز کردم دیدم لباس بلند سفیدي پوشیدم درست

مثل لباس عروس و وسط کویر می دویدم.هر چی می دویدم خاك بود و خاك ، گریه ام گرفته بود. خدایا من کجام ؟

این جا کجاست ؟ ایستادم، به آسمان نگاه کردم.برف می بارید از آسمان کویر برف می بارید.باورم نمی شد زمین

سفید شده بود درست مثل زمستان. سردم شده بود ، چشم هایم رو به هم مالیدم. به نظرم یک سیاهی بین اونهمه

سفیدي می دیدم. خوب که دقت کردم فهمیدم چی بود، سهیل بود.خوشحال به سمتش دویدم انگار تنها ناجی من بود

اما هر چه می دویدم به سهیل نمی رسیدم، خسته شدم، سر جایم ایستادم. کمی آن طرفتر سیاهی دیگري بود. نگاهش

کردم اما به سمتش ندویدم آرمان بود.خودش به سمتم اومد، دستانم رو گرفت و از روي برف ها بلند کرد و با

انگشتش نقطه اي رو نشونم داد، آرش و عسل بودند،کمی آن طرف تر نیما و رها ، کنار آنها پیام و مرجان و نزدیک

آنها هم مجتبی و مریم.خوشحال شدم.همه اونجا بودند، دیگر تنها نبودم.برگشتم تا از آرمان تشکر کنم اما

نبود.نگاهی به دور دست انداختم ، پشت به من داشت می رفت.ناگاه کسی از پشت صدایم کرد، برگشتم رئوف بود اما


romangram.com | @romangram_com