#بغض_غزل_پارت_171
-باشه حالا زودتر پاشو ، دستت رو بده من ببینم.
دستم و گرفت و کمک کرد تا بلند شوم و خودش از پله ها پایین رفت . بعد از این که دست و صورتم رو شستم ،
نگاهی در آینه به خودم انداختم ، چهره ام عوض شده بود، چشم هایم پف کرده و رنگم زرد شده بود.اما بی خیال به
سمت پایین رفتم،اما همون لحظه که نیما دوباره با صداي بلند داد زد که من سریعتر حاضر شوم روي پله ها سرم گیج
رفت و از بالاي پله ها به پایین افتادم.مامان و نیما و عسل خیلی سریع خودشون رو بالاي سرم رسوندن.تمام بدنم درد
گرفته بود.دوست داشتم گریه کنم ولی جلوي بقیه خودم رو کنترل کردم. مامان بدجوري دست و پایش رو گم کرده
بود، مرا بغل کرده بود و گریه می کرد.
-من حالم خوبه مامان.
-آخه حواست کجاست دختر؟!
نمی تونستم جواب مامان رو بدم ، آروم چشم هایم رو بستم ولی مامان بلند زد زیر گریه و گفت:
-خاك بر سرم بچه ام بیهوش شد! حالا چی کار کنم؟
نیما براي این که مامان رو آروم کنه گفت : چرا بی خودي شلوغش می کنی مامان ! چهار تا پله خورده زمین سرش
خون اومده. چیزي نشده که، الان هم من می برمش تا یه کلینیک همین نزدیکی ها تا سرش رو پانسمان کنن، سریع
برمی گردیم خونه، شما هم دیگه خودت رو ناراحت نکن.
عسل با این که خودش هم ترسیده بود براي آرام کردن مامان گفت:
-نیما راست می گه مامان، شما خودت رو ناراحت نکن ما می ریم و زود برمی گردیم.
-اصلا حرفش رو نزنید، من هم همراهتون می یام.
نیما گفت :آخه بیاي چی کار؟
مامان بلندتر از قبل داد زد : رنگ به روي این بچه نیست باید بیام ببینم چشه، تا دو کلام با دکتر حرف نزنم که آروم
نمی گیرم.
romangram.com | @romangram_com