#بغض_غزل_پارت_170
اما من ناي بلند شدن از سر جایم را نداشتم.نیما هر روز سر راهش منو به دانشگاه می رسوند و بعد سر کارش می
رفت و توي این مدت که منو می رسوند اکثر اوقات دیر به سر کارش می رسید. صبح خیلی خوابم می اومد اما صداي
نیما بدجوري اعصابم رو خرد کرده بود:
-غزل مگه با تو نیستم ، یالا بجنب!
-خب بابا ! تو هم انگار نوبرش رو آوردي الان می یام.
اما پاهایم قدرت بلند شدن رو نداشت نشسته بودم ، با اون داد و بیداد نیما خواب هم از سرم پریده بود ، اما انگار هیچ
وقت راه نرفته بودم و نمی تونستم سر پاهام بایستم،سرم گیج می رفت . حال بدي داشتم به هر ترتیبی بود به سختی
سر پا ایستادم و در اتاق و باز کردم و بیرون رفتم. نیما توي راهرو عصبانی ایستاده بود:
-به به تشریف آوردید!
-چه قدر غر می زنی نیما!
-روت رو برم بابا زود باش دیرم شده.
-باشه بذار یه آب به صورتم بزنم.
-خب برو بزن دیگه،واسه چی ایستادي منو نگاه می کنی؟
با این حرف نیما به سمت دستشویی حرکت کردم تا دست و صورتم رو بشویم . اما بی اختیار و بی دلیل هنوز دو قدم
بر نداشته بودم محکم به زمین خوردم. نیما سریع به سمت من دوید و کنار من نشست و گفت:
-چی شد؟!
-نمی دونم چرا خوردم زمین!
-چراش رو من می دونم به این خاطر که دست و پا چلفتی هستی عزیزم، دلیل دیگه اي نداره.
-اذیت نکن نیما راست می گم به خدا.
romangram.com | @romangram_com