#بغض_غزل_پارت_161
می گم مثل اینکه شما دو دقیقه پیش آرمان نشستید روتون اثر گذاشته ها، البته حق دارید اشعه ماوراي بنفش
مغناطیسی آرمان همه رو می گیره پدر سوخته.
نمی توانستم جلوي خنده ام را بگیرم. با خنده گفتم: آخه چطور مگه؟
-خانم محترم یادم باشه برگشتم ایران با پارتی بازي براتون دنبال کنم براي اینکه اسمتون را از غزل به آي کیو تغییر
بدید. آخه خوبه همین الان گفتم فرهاد رفته بیرون و قسمت نمی شه لیلی رو ببینه.
خیلی ناراحت شدم و اشک تو چشمام حلقه زد، ناگهان یه فکر وحشتناك به ذهنم خطور کرد و زدم زیر گریه و رو به
آرمان گفتم:
سهیل چیزیش شده که نمی خواین ببینمش، نکنه همراه مهرشاد نیست و تنهاش گذاشته، نکنه این همش فیلمه و شما
دروغ میگید؟
آرمان که ناراحت شده بود گفت: نه بابا گریه نکن. باور کن ما بهت دروغ نگفتیم. سهیل رفته بیرون و برمی گرده.
مهرشاد که ترسیده بود گفت: لیلی خانم ترو خدا شما خودتون رو ناراحت نکنید. اگر این فرهاد بفهمه که من اشک
شما رو درآوردم تکه کوچیکه هیکلمه. الان می رم موبایلش رو می گیرم و می گم هر جا هست برگرده.
-آخه چه طوري شما که تو اینترنت هستید و تلفن مشغوله.
-نه بابا، آبجی لیلی مثل اینکه مهرشاد رو خوب نشناختید ما این جا یه خورده اي بچه مایه داریم. جفتمون موبایل
داریم.
مهرشاد رفت تا با سهیل تماس بگیره خیلی خوشحال بودم که می تونستم سهیل رو ببینم و بتاهاش حرف بزنم. براي
اینکه لحظات زودتر بگذره به آرمان نگاه کردم و گفتم:
-آقا آرمان؟
-بله؟
-ازتون ممنونم.
romangram.com | @romangram_com