#بغض_غزل_پارت_160
مرگ بشم بلکه تو هم پس فردا عذاب وجدان بگیري و خود کشی کنی بمیري و یه عالم از دستت راحت بشن.
مهرشاد همین طور می گفت و لیچار بار آرمان می کرد، آرمان هم گوشش را نزدیک من آورده بود و صداي مهرشاد
رو می شنید و به من اشاره می کرد که به صفحه کامپیوتر نگاه کنم، وقتی نگاه کردم دیدم مهرشاد روبروي ما نشسته
و داره از تعجب شاخ در می یاره اما سریع جرقه اي زد و رو به آرمان گفت:
-الهی بمیري پسره گلابی که شعورت نمی رسه از قبل خبر بدي که مهمون ناخوانده داري.
من خنده ام گرفته بود، مهرشاد سریع از روبه روي کامپیوتر بلند شد و رفت پیراهن پوشید و برگشت و دوباره گفت:
-سلام غزل خانم، احوال شما؟
-خوبم ممنون.
-من معذرت می خوام این آرمان فرهنگ نداره، یعنی تقصیر خودش نیست. از بچگی یادش ندادن، ادب مدب یخ
دي، تخلیه تخلیه تشریف دارن. حتی یه ندایی نداد که شما اینجا هستید و مهمون مایید. بالاخره یک گاوي، گوسفندي،
سوسکی، چیزي سر می بریدیم.
خنده ام گرفته بود و نمی دانستم چی باید بگم، آرمان هم ساکت نشسته بود و لبخند می زد و براي مهرشاد شکلک
در می آورد، مهرشاد که عصبانی شده بود گفت:
-براي من شکلک درمیاري مرتیکه کج و کوله؟ وایسا برگردم ایران برات دارم.
آرمان هیچ عکس العملی نشان نمی داد و گذاشته بود که من حرف بزنم اما مهرشاد مهلت نمی داد و دوباره گفت:
اي بی شعور، حداقل زود خبر می دادي من نمی گذاشتم سهیل از خونه بره بیرون، یه دو دقیقه این لیلی و فرهاد هم
دیگه رو می دیدن.
برق شادي به نگاهم دوید و خوشحال گفتم: آقا مهرشاد می تونم با سهیل حرف بزنم؟
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com