#بغض_غزل_پارت_159
ایرادي داره؟
-نه خواهش می کنم، بریم ببینیم.
اتاق آرمان ساده بود و به غیر از چند قاب شعر و چند قاب عکس از خودش و مهرشاد و خانواده اش چیز دیگري
نبود. ولی عکی بدجوري حواسم را به خودش جلب کرد. آرمان، مهرشاد و سهیل کنار هم توي یک فضاي سرسبز
نشسته بودند و با هم عکس انداخته بودند، عکس زیبایی بود. چه قدر در آن لحظه دلم هواي سهیل رو کرد و به حلقه
مادرش که به دستم انداخته بودم نگاه کردم و آروم طوري که آرمان نبینه، بوسیدمش.
-محو اون عکس شدي، آره؟
حواسم را به او دادم و گفتم: این عکس رو کی انداختید؟
-دو روز قبل از اینکه هم دیگه رو، دربند ببینیم.
-جداً؟!
-آره. حالا هم نمی خواد محو اون عکس و اون حلقه بشی بیا اینجا کارت دارم.
قلبم فرو ریخت پایین. مگر آرمان از جریان حلقه مطلع بود؟ نگاهی به حلقه اندختم که ارمان گفت:
-زیاد فکر نکن. این حلقه رو با یک زنجیر قبلا گردن سهیل دیده بودم. به همین خاطر فهمیدم که واسه سهیل بوده،
بیا اینجا بشین روي صندلی برات یه سورپریز دارم.
با تعجب کنار آرمان روي صندلی روبه روي کامپیوتر نشستم. وارد اینترنت شد و گفت: خیلی وقته همدیگه رو
ندیدین، دلتون واسه هم تنگ شده، امروز همدیگه رو می بینید.
متوجه منظورش نبودم ولی مقتی به صندلی تکیه داد و گفت: سلام گور به گور شده. یه خبري از مرگت بهمون ندي
ها.
نزدیک بود از تعجب شاخ دربیارم که آرمان خندید و گفت: بیا اینو بذار به گوشت ببین چه چرت و پرت میگه.
-گور به گور شده هیکل مرده ي پروتئین نرسیدته بدبخت تازه به دورن رسیده، الهی که همین جا بمیرم برات جوون
romangram.com | @romangram_com