#بغض_غزل_پارت_158
وسایلم را جمع کردم تا برم اما آرمان مانعم شد و گفت: چون تمرین تموم شده یعنی باید بري؟!
-با اجازه تون، دیگه مزاحم نمی شم.
-هر وقت گفتم مزاحمی، برو. نکنه از این که با مایی ناراحتی؟!
-نه، این چه حرفیه، مامان اینا نگران می شن.
-این بهانه است. مامانت می دونه این جایی، پس خیالشون راحته.
-آخه، اینجا کاري ندارم بمونم.
-اما من با شما کاري دارم که باید بمونید.
من که تعجب کرده بودم گفتم: چه امري داشتید؟
-یعنی اگر امر کنم نمی ري؟
-اختیار دارید!
-پس من الان به شما امر می کنم که مدتی کوتاه اینجا بمونید و به همراه من به اتاقم بیایید.
-واسه س چس؟
-مگه امر نکردم؟
من که متوجه نشده بودم گفتم: آقاي نواصري یه جوري حرف می زنید، آدم می ترسه. می شه بگید تو اتاق چه خبره؟
-دیدي هنوز هیچ چی نشده منو صدا می کنی آقاي نواصري!
-معذرت می خوام آقا آرمان.
-حالا این شد یه چیزي، راستی واسه چی از من می ترسید. مگه من لو لو خرخره ام؟ در مورد من هم فکر بد نکن این
قدر آدم پستی نیستم، بهم اعتماد کن می خوام تو اتاقم چیزي رو بهت نشون بدم. اگر نیاي ببینی پشیمون می شی ها.
توي این دو ماه هر دفعه به اینجا اومدید به این اتاق نیومدید حالا می خوام امروز به اتاقم دعوتتون کنم، از نظر شما
romangram.com | @romangram_com